تبليغاتX
☺♥هر آنجه نوشتنی باشد از اشک تا لبخند♥☺

☺♥هر آنجه نوشتنی باشد از اشک تا لبخند♥☺

من خوبم!

تنها حيرانم!

حيران از اين دلِ پريشان كه نمي دانم چرا همه اش بيتابِ تو مي شود.

هي بغض هايش را ته گنجه پنهان مي كنم تا شايد دست از آشفتگي بردارد اما...

مدام بيتاب تر مي شود!

ديوانه ، تو را مي خواهد!!!

اين همه نبودن كم اش است باز هم مي خواهد در تو حل شود.

هر چه مي گويم تمامش كند، نمي كند.

ديگر نه منطق سرش مي شود نه نبودن ِ تو!

ديگر حتي نمي توانم به آمدن باران سرش را گرم كنم!

بي تعارف بگويم!

خيلي وقت است كه مي دانم ديگر مال خودم نيست!

اصلا" از آغاز هم مي دانستم مال من نيست !

بگذريم!

دلم براي خودم و خودت مي سوزد!

دل خوش كرده ايم به دلتنگي هايي كه مي دانيم آخرش تنها حسرت دارد و يك عمر يلدا!

دل خوش كرده ايم به همين بودن هاي در مه!

دل خوش كرده ايم به لمس نگاه هم!

غريبانه آب مي شويم و دم نمي زنيم!

حتي به سرنوشت هم بدو بيراه نمي گوييم.

كاش لااقل خودمان را خالي مي كرديم!

اينطور نگاهم نكن.

باور كن من خوبم!

فقط نمي دانم چرا باز اين بغض حنجره ام را مي سوزاند!

فقط نمي دانم چرا باز دستانم مي لرزند و چشمهايم...

تو بهتر مي داني چشمهايم حالا به چه روزي افتاده اند!

اي كاش بودي و باز خودت را در اين دريايي كه ساخته ام مي ديدي!

كاش بودي و لرزش ِ اين دستها را لمس مي كردي!

آنوقت حتما" باز زمزمه مي كردي" فلانی.............؟!"

و من مي گفتم" چرا باور نمي كني، من خوبم؟!"

من صبوري مي كنم اما مي دانم راه به جايي ندارم.

اين بغض ، تو را كم دارد!

اين دستها ، تو را كم دارد!

اين چشمها ، تو را كم دارد!

و فردايم!!!


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


\


+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت0:0توسط Zz-SANA-zZ | |

من امشب چون مترسک ها

کنار کاج پیر کوچه ی میعاد

ز رفتن، باز می مانم

و آنگه، آن ترنم های گرم آشنایی را

که بس شب های مهتابی

کنار کاج پیر کوچه ی میعاد

برایم باز می خواندی

به گوش کاج فرتوت خزان دیده

من امشب باز می خوانم

و تو، آنگه ز پیچ کوچه ی خاموش می آیی

ولی، افسوس و صد افسوس

در آن سوی کاج کوچه ی میعاد

ز رفتن، باز می مانی

و آن زیبا ترنم های گرم آشنایی را

به گوش دیگری، آرام می خوانی

و من، این سوی کاج پیر فرتوت خزان دیده

به تندی اشک می ریزم ...

(( محمد رضا عبدالملکیان ))

شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد

پرپر مي شود 


"باغـچه مهر با آب اشـک آبیاری می شود"

قلبم را پـس می گیرم و کوچ می کنم ...

می خواهم به جایی بروم

که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند!

و یادی ذره ای دلـخوشم نـسـازد.

به تکه ای از آسـمـان بـرای سـقـف تنهایی ام راضی ام.

ولی ... می دانـــم تا ابد یک مسافر خواهم ماند 

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست

در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس

کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت...


+نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت15:41توسط Zz-SANA-zZ | |

من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد

.

***

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

***

آن درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و بي همنفسي لبريز است

.

***

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

***

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

مهدی سهیلی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت2:8توسط Zz-SANA-zZ | |

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.

نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.

نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.

اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.

شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی

رسد.

با این دیوارها چه می شود کرد؟

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری

هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند.

شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید....

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

آن طرف حیاط خانه ی خداست.

و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود

دلم را پس بدهید؟

کسی جوابم را نمی دهد.

کسی در را برایم باز نمی کند.

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار

همین....

و من این بازی را دوست دارم.

همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار.

همین که....

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت می کنم

آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند

تا دیگر دلم را پس ندهند

تا آن در را باز کنند و بگویند

بیا خودت دلت را بردار و برو

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم

من این بازی را ادامه می دهم...


 

 

معرفت و مرام گوي گمشده اي شده است که مردم آن را از چشم شهر حاشا مي کنند...!

دلم از اين زمانه سخت تنگ است.

ديگر از اين همه باران آشنا

که از پياله ي دست هاي آسمان سر مي رود

حيرت نمي کنم

از روزي که رفته اي

ماه شب هاي اينجا هم

اشک هايش را با ابرها پاک مي کند

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت13:39توسط Zz-SANA-zZ | |

صدایم می زند.با هر ترانه اش ساعتها اشک را می رقصم.سالها رقص را می 

گریم.با هر آوایش سرها بر می گردانم کس ها نمی بینم.با هر نوازشش

 

آرامها می گیرم نمی خوابم نمی خوابم.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت21:13توسط Zz-SANA-zZ | |